دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با منگر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا مننه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دلچو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها منز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیکبه من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!نه چشم دل به سویی، نه باده در سبوییکه تر کنم گلویی به یاد آشنا منز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟ستارهها نهفتم در آسمان ابریدلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
برچسب:
نویسنده: آرمان مرادیان